سفارش تبلیغ
صبا ویژن

























هر که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.(رسول خداصلی الله علیه و آله )
امام شناسی


نوشته شده در سه شنبه 90/1/9ساعت 9:30 صبح توسط شوق یار نظرات ( ) |

 روزی که نفس داشتی،بی نفست بودم*امروز که نفس نداری،هم نفست هستم*ای آبروی و عزت من ،آبرو دهنده به ناموس من*با خواندن ترانه،بگذار قناری قفست باشم  (عزیز دلم کاری ازم بر نمیاد اجازه بده توقفست بمونم با خوندن ترانه لبخندتو ببینم،بخدا محتاج لبخندتم، از بس سرفه هاتو شنیدم از بس درد سینه سوخته ات دیدم، دیگه طاقت ندارم نباشی بهت عادت کردم، هر چند گاهی بهت سر میزنم ایکاش روز بروز بهتر میشدی اما انگار شوق پرواز داری و قفس تو جای دیگری هست، انگار تو قناری بهشتی و باغ و بوستان تو وسیعتر از قفس حاضر من است،باشد اصرای نیست فقط بگذار عکسی یادگاری ازت داشته باشم و به رفقا بگویم توی بی نفس، از مردان بی ادعا از جنس فرشته ها بودی هم تفسم بودی)

شهید سید عنایت الله ناصری

  جانباز شهید شیمیایی سید عنایت الله ناصری


 

فرزند شهید ناصری در وبلاگ خود منتشر کرد:(برگرفته از وبلاگ پایگاه اطلاع رسانی جانبازان شیمیایی ایران)

خاطراتی از آخرین لحظات زندگی جانباز شیمیایی "شهید ناصری"

نوشتن و سخن گفتن از او برایم سخت و دشوار است. اما وظیفه ایست که به عنوان فرزند شهید احساس کردم باید آنرا انجام بدهم تا اندکی از سختیها و دردهایی را که می کشید و ویژگیهای رفتاری او را برای دوستان و همشهریان عزیز بیان کنم:

http://shahidnaseri.persiangig.com/image/18.jpg

مظلومیت او و درد ناشی از شیمیایی:

آری شیمیایی. سخن گفتن از آن بسیار آسان است. از عوارض آن گفتن و نوشتن آسان است. اما ذره ای از این دردها را کشیدن .....، از صبر و استقامت گفتن آسان است. اما هنگامی که انسان در آن شرایط قرار می گیرد باید دید چه طور از پس مشکلات بر می آید.

ظاهری خوب و سالم اما  از درون....،برایش بسیار سخت بود که دوست یا آشنایی به عیادتش می آمد اما تنگی نفس اجازه صحبت با او را نمیداد. دوست یا آشنایی پشت خط تلفن بود اما توانایی صحبت نداشت. پا و اندام حرکتی او سالم بود ولی توانایی راه رفتن حتی چند متر را نداشت. نوشتن و گفتن از او بسیار آسان است اما تصور قسمتی از دردهایی را که طی این 23 سال تحمل کرد حتی برای من به عنوان پسرش بسیار دشوار است. در این اواخر این صحبت ها را به خود ایشان نیز می گفتم.تصور کنید هنگامی که یک فعالیت سنگین بدنی(مثل فوتبال) را انجام می دهید و برای 5 دقیقه استراحت می کنید ، آن 5 دقیقه به علت ضربان شدید قلب چقدر سخت و دشوار برای شما می گذرد. اما او بدون هیچ گونه فعالیتی و یا اندک تحرکی این حالت برایش پیش می آمد و با تنگی نفس هم همراه بود و تا ساعتها همراه او بود. زیرا ریه توانایی خود را از دست داده بود و نمی توانست اکسیژن را به بدن او برساند و دی اکسید کربن را دفع کند.

اعداد و ارقام مربوط به آزمایشهای گازهای خونی و تنفسی او (خصوصاً در این اواخر) برای پزشکان بسیار تعجب آور بود و گاهی که این اعداد و ارقام را پزشکان دیگری به غیر از پزشک خود او می خواندند آنرا غیرممکن می دانستند.

بارها و بارها تا مرز شهادت پیش رفت و هر بار که بدحال می شد با دعای دوستان و آشنایان و همشهریان و تلاش پزشکان (که بر خود لازم می دانم تشکر ویژه ای را از آنها داشته باشم که نهایت همکاری و تلاش را در حق پدرم روا دشتند) بهبود می یافت. اما این بار عشق و علاقه او برای رفتن و پیوستن به لقاءالله بر دیگران فائق آمد و در تاریخ 88/7/29 به برادر شهیدش سید هدایت اله ناصری پیوست. 

 صبر و استقامت او:

صبر و تحمل او در برابر بیماری بسیار زیاد بود صحبتهای پزشکان و بیماران دیگر، و پرسنل بیمارستان  بقیه الله گواه بر این مدعاست. در این اواخر پزشک او  که امیدی به بهبودی نداشتند به ناچار ماده مخدر را به عنوان داروی جدید برایش تجویز کرده بود که آنرا از راه بخور و تنفس مصرف کند و به پرستاران توصیه کرده بود که خود او در این مورد چیزی نفهمد. زیرا می دانست که مقاومت خواهد کرد. بعد از چند بار استفاده هنگامی که پیگیر ماجرا شد و متوجه موضوع گشت از مصرف آن سرباز زد و از دکتر خواست دارو را قطع کند.

یک روز دیگر که به همراه خانواده به بیمارستان رفته بودیم بیمار نا آشنایی آمد و گفت می خواهم آقای ناصری را ببینم و به عیادت پدر من آمد. از او و علت ملاقات که سوال کردم گفت: هنگامی که دکتر مرا ویزیت کرد و ناراحتی مرا از بیماری دید گفت برو صبر و استقامت را از آقای ناصری یاد بگیر.

آری.10ماه بطور مداوم در بیمارستان بودن و هیچ نگفتن و راضی به رضای خدا بودن باعث شده بود که بعنوان بیمار سابقه دار و به عنوان یک شخصیت معنوی بین بیماران و پرسنل بخش شناخته شود بطوری که بیماران ،پرسنل و حتی پزشکان برای حل مشکلات خود به آقای ناصری مراجعه می کردند.

حدود 6 ماه قبل یک شب که در منزل در حال استراحت بود یکی از پزشکان فوق تخصص ریه تماس گرفت و گفت می خواهم با آقای ناصری صحبت کنم. وقتی که درمورد صحبت او با دکتر سوال کردم گفت: دکتر گفته مشکلی برایم پیش آمده و برایم دعا کن. دقیقاً نیم ساعت بعد زنگ زد گفت مشکلم حل شد.

شوخی کردن و شاداب بودن در محیط خانه:

البته همیشه و همه ساعت حالش بد نبود. در مواقعی که حالش به کمک دستگاه های تنفسی مختلف بهتر بود، فرصت را غنیمت می شمرد و بلافاصله به شوخی و خنده در خانه می پرداخت و حتی برای عوض شدن جو خانه بشکن هم میزد. و یا بلافاصله گوشی تلفن را می خواست و با دوستان و آشنایان تلفنی صحبت میکرد.

چند روز پیش از مادرم شنیدم که گفت : هیچ وقت برای شفای خود دعا نمی کرد. بلکه از دوستان و آشنایان می خواست که برایش دعا کنند که بتواند بیش از این ها صبر کند. آرزویی که داشت این بود که هنگام مرگ، اول امام زمان را ببیند.

اهمیت او به نماز به حدی بود که حتی در شرایط سخت بیمارستان و در حالی که لوله های متعدد در مجاری تنفسی او قرار گرفته بود تا وقتی که هوشیار بود نمازش ترک نمی شد. بعد از ترخیص از بیمارستان تعداد روزهای بستری را یادداشت می کرد و کم کم نمازهای آن روزها را قضا می کرد و در آخر کار نیز می خواهد برایش نماز قضا بخوانند.

از دیگر خصوصیات رفتاری پدرم این بود که هیچ وقت و هیچ جا زیر  بار زور نمی رفت و همواره از حق و حقیقت دفاع می کرد و هیچ ترسی از بیان واقعیات نداشت.

نسبت به شرایط بیماری و درمان خود بی تفاوت نبود و  پیگیر وضعیت درمان خود بود.و همواره با پزشکان خود در تماس بود. بطوری که اکثر جزئیات و اصطلاحات پزشکی مربوط به بیماری خود را می دانست و با تمام داروهایی که مصرف می کرد آشنایی کامل داشت. که این موضوع باعث تعجب پرستاران شده بود.

میگویند که انسان نباید حسرت گذشته را بخورد. در حالی که واقعاً حل این مشکل برای خود او  و ما سخت بود. چون شیمیایی به مرور زمان جسم و بدن او را ضعیف می کرد. هر چه روزها می گذشت تن و جسم او نحیف تر می شد. در هر نقطه ای از زمان مقایسه ی حال و وضعیت جسمی او با چند سال گذشته و در این اواخر حتی با چند ماه گذشته برایمان دشوار بود. حتی جرات دیدن آلبوم های قدیمی و فیلمهای خانوادگی گذشته را نداشتیم.

 

در مرحله ی آخری که حدود 50 روز در ICU بستری بود ،شرایطش سخت و بحرانی بود زیرا ریه از کار افتاده بود و دیگر اذن دخول هوا را صادر نمی کرد و پزشکان به ناچار لوله ی اکسیژن را از طریق دهان و مجاری تنفسی وارد ریه کردند تا اکسیژن را به بدن او برسانند . اما باز هم در این شرایط که قدرت تکلم نداشت با نوشتن جملات زیر رضایت خود را از رضایت خدا بیان کرد


ظهر عاشورا...

ظهر عاشورای 86 بود،دور و ور حرم امام علی(ع)،نجف اشرف چندتا چادر سفید مثل چادرهای هلال احمر ما زده بودند برای مداوای مجروحین امام حسین(ع) !!!!!!!! تعجب نکنید روز عاشورا  توکربلا و نجف یارای امام حسین(ع) با قمه زنی میافتند بجون سرهای  تاس خودشون،از بچه 3 ساله گرفته تا پیرمرد 120 ساله تند تند قمه دستشون هست هی میزنند به سرشون،هر کی هم بیشتر سرش خون بیاید عضو قویترین مردان جهان ثبت نامش میکنند!این مجروحین به چادرهای سفید جهت مداوا به پرستارها و دکترهای متخصص هدایت میشوند،اونروز من نفس گیر هم بخاطر آلودگی هوا و گردوغبار زیاد(راستش بخاطر ترس و  خون دیدن زیاد!!!) هدایت شدم به چادر سفید بهداشتی!!! نزدیک حرم،دکتر اول تعجب کرد آخه سرم خونی نبود البته از حال رفته بودم، ولی توهمون حال رفیقم به دکتر گفت ،این کیمیایی هست!( نه بابا آهن رو به طلا نمیتونه عمرا تبدیل بکنه!!!) به زبان فارسی شیرین خودمون شیمیایی! اولش بهم کپسول زدند وای ی کپسول هوای بخار با انرژی برق، در عرض یکربع حالم جا اومد(ایکاش مسئولین بنیادشهید و ایثارگران ما یدونه ماکت از اون کپسول هارو به ما میدادند!!!)  رفیقم عباس میگفت بعد زدن کپسول دکتر ناپدید شد!!! بعد مداوا سری به آقای دکتر زدیم،پرسیدیم چرا به این بیمار زخم شیرین دست نمیزدی و مداواش نمیکردی؟  پاسخش این بود:  ما دکترا هنوز هنوز میترسیم با مصدومین شیمیایی جنگ ایران و عراق حرف بزنیم حتی با اینکه صدام اعدام شده ولی بعثی ها مخبرینی دارند که خبر میرسونند فلان دکتر داره طریقه درست کردن و دستکاری مواد شیمیایی اون موقع زمان جنگ رو به مصدومین میگه،ممکن برا پرونده صدام ضرر داشته باشه!!!!!      صدام کارخانه ای ساخته بود نزدیک مرز که مواد شیمیایی انتقال یافته از آلمان را توفرمولش دستکاری میکرد تا بیشترین عوارض بد شیمیایی را رو جسم و روح سربازای ایرانی بزاره! عزت زیاد.

نجف اشرف


نوشته شده در دوشنبه 90/1/8ساعت 3:50 عصر توسط شوق یار نظرات ( ) |

معلم :

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .


 


نوشته شده در یکشنبه 90/1/7ساعت 10:50 عصر توسط شوق یار نظرات ( ) |

ألم یَأنِ للذین ءامنوا أن تخشع قلوبُهم لذکر الله» ... آیا وقت آن نرسیده است که قلب های آنان که به خدا ایمان دارند در برابر یاد او خاشع شود (حدید،16 )

 


 

برکه و مرداب

انسان مانند برکه ای است که بدون تغییر مرداب میشود.


نوشته شده در یکشنبه 90/1/7ساعت 10:0 صبح توسط شوق یار نظرات ( ) |

هنوز بامعرفتم ای عشق...

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را

به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی

بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از

همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت

و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از

روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک

حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از

سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان

شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در

مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای

اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر

با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم

دارد سراغ کار دیگر برود . من هم که دیدم او دیگر به

درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها

او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی

او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن

وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما

این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت

به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد

و اهل معرفت بودند! "شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش

من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد

امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها

را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!

"شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود .

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد:

راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف

صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود

 


 

 لیاقت اشک...

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.


احساس درست...

 در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟"

 

جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟!"

 

 

شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند.

 

 

شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که هنوز دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!"شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد:" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟!"


هستی صدای تورا میشنود...

 

شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟

 

می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟

 

او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .

 

سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...

 

شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...

 

شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است.....


نوشته شده در شنبه 90/1/6ساعت 6:52 عصر توسط شوق یار نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5   >>   >

Design By : Pichak